9/06/2003
سفر 5
بعد از صبحانه به سمت باغی که در آن صيفی و درخت کاری می کردند راه افتاديم. باغ در حومه شهر دوز واقع بود. هر خانواده يک هکتار در دست داشت و آنچه که می خواست می کاشت. بجز درختان خرما البته که در همه جا مشترک بود و منبع در آمد خانواده را تشکيل می داد. فصل رسيدن خرما ها نزديک می شد و خوشه های خرما که از نخل ها آويزان بود منظره زيبايی را به وجود آورده بودند.برای اينکه خرما ها بهتر برسند روي خوشه های خرما پلاستيک کشيده بودند وبرای اين کار بايد هر کس از درختان بلند خرما بالا رود و بعد در آن بالا کيسه هايی را که به دست دارد به روی خوشه ها بکشد و بعد به پايين آيد. خوشه های خرما هر کدام 15ـ 20 کيلو وزن داشتند و هر درختی بين 5 تا 7 خوشه خرما داشت. نگاهی به نخلستاه ها و هزاران هزار نخل به تو می گفت که اين کاری طاقت فرسا و شبانه روزی است. بعد از رسيدن به دوز اتوبوس توقف کرد و ما بقيه راه را با گاری هاي تک اسبه که برای نشستن راحت چهار نفر تهيه شده بودند طی می کرديم . گاری ها به اندازه کافی بودند. در گاری ما سه نفر نشستند و منتظر من شدند که من هم در سر جايم بنشينم و راه بيفتم. به پسر گاریچی گفتم : می توانم به جای آن پشت ، در آن بالا پيش تو بنشينم ؟ گفت اينجا تخته است و چندان راحت نيست. گفتم که عوضش بهتر می بينم. موافقت کرد و من در کنار او در جای گاريچی نشستم. بعد از نزديک به نيم ساعت گاری رانی ، به محل مورد نظر رسيديم . راهنمايی که منتظرمان بود به زبانهای عربی ، فرانسه، انگليسی، آلمانی و اسپانيايی تسلط داشت و کمی هم سوئدی می دانست. مرد مسن و بسيار شوخی بود. با وجود سن زياد و هيکل بزرگش از درختهای نخل به سرعت بالا پايين می رفت و سر به سر همه می گذاشت. راجع به درست کردن عرق خرما حرف زد .و گفت عرقش آنقدر قوی است که با خوردن يک گيلاس از آن به هپروت می روی و ها للويا. کاتارينا که با دوست پسرش در جمع بود بعد از مدتی راه رفتن به او گفت راستی آن عرق هاللويا را کجا می توانی به ما بدهی . مرد راهنما به او گفت امشب پيش من بمان و من کاری می کنم که بدون عرق فرياد بزنی هاللويا. همه خنديديم . استفان ، دوست پسر کاترينا بيشتر از همه می خنديد و به مرد راهنما می گفت تو خيلی بامزه هستی و مرد راهنما با تعجب به او نگاه می کرد. بعد از ديدن باغ کشاورزی به وسيله گاری ها به پيش اتوبوس باز گشتيم. من باز هم اجازه گرفتم که در پيش گاريچی بنشينم.
مقصد بعدی نافتا بود. نافتا درياچه نمکی واقع در قسمت مرکزی تونس است. در اين فصل سال ابدا باورتان نمی شود که در اين جا زمانی درياچه ای بوده است. آب رفته و تنها نمک مانده است. اين درياچه با عرض 20 کيلومتر و طول 24 کيلومتر چيزی بجز صحرايی خشک نيست . در دو طرف جاده بحر های کوچک آب به تو می گويد که در اينجا درياچه ای زندگی می کرد و آبی که در بحر ها جاری است زلال و روان است و نسبت به مواد معدنی آن رنگش متغير است. در طول گذشتن از کنار درياچه رنگهای آبی فيروزه ای، سبز و قرمز را ديدم. برايم باور کردنی نبود که اين بيابان برهوت چيزی بجز بيابان باشد. تنها وقتی پياده می شوی و بر خاک قدم بر می داری می بينی که آنچه تو خاک تصور می کردی در حقيقت چيزی جز نمک متراکم و به هم فشرده نيست. و انگشتی که به آب زدم و به دهان گذاشتم مهره های پشتم را از شدت شوری لرزاند. در دورتر کاميونها مشغول استخراج نمک بودند. اين منطقه يکی از بزرگترين معادن نمک منطقه محسوب می شد و نمک آن به کشورهای اروپايی صادر می شود.
از نفتا به توزور رفتيم. توزور شهری است که با فاصله کوتاهی در قسمت شرق نفتا واقع شده است ، اکثريت ساکنان اين شهر مسلمانان شيعه هستند. همانطور که گفتم آزادی پوشش در تونس وجود دارد و حجاب سنت است و نه اجبار. زنان چادری سفيد به تن می کنند که گرمای خورشيد را به خود جذب نمی کند. اما در شهر توزور چادر ها سياه است. چادر ها دقيقا همانند چادر ايرانی هستند که با نوارهای رنگارنگی تزئين شده است. رنگهای موجود بر چادر ها دو رنگ بيشتر نبودند ، نوار باريکی که قسمت مرکزی چادر را داشت و به هيچ وجه امکان نديدن آن وجود نداشت. اين نوارها دورنگ آبی و سفيد بودند. رنگ آبی مخصوص زنان متاهل و شوهر دار و رنگ سفيد مخصوص زنان مطلقه يا بيوه بود. راستش اين نشان گذاری را باور نمی کردم مگر وقتی به چشم خود ديدم که زنان با چادرهايی با نوارهای آبی يا سفيد در حرکتند.
دختران جوان را اکثرا بی چادر و بی حجاب ديدم که با لباس های معمولی دربازار و مراکز خريد در آمد و شد بودند. اما يک دختر جوان که با چادر بود چادری سياه و بدون نوار داشت. و اين به آن معنا بود که او باکره است و هنوز ازدواج نکرده است. اين نشان گذاری زنان حقيقتا باور نکردنی بود.
بعد از حرکت از توزور به قيروان رفتيم. قيروان چهارمين شهر مذهبی مسلمانان است و آمده است که اگر کسی 7 بار به مسجد بزرگ قيروان برود از رفتن به خانه خدا معاف است و عذر او نزد خدا پذيرفته می شود. ما را به مسجد بزرگ قيروان راه ندادند. ورود به آنجا برای غير مسلمانان ممنوع بود. همراهانم به من گفتند که شايد تو را راه دهند اگر حجاب بر سر کنی و بگويی ايرانی و مسلمان هستی. گفتم ايرانی بودنم را هرگز نفی نکرده ام ولی به خاطر ديدن هيچ مکان مقدسی حاضر نيستم دروغ بگويم که مسلمان هستم. که نيستم. و حاضر نيستم حجاب بر سر گذارم. من هم همراه بقيه از سقف مغازه فرش فروشی که برای تبليغ فرشهايش سقف خود را در اختيار توريست ها می گذاشت نگاهی به درون مسجد انداختم. مسجد بسيار ساده و با معماری بسيار ساده ای بود. گنبد آن آجری بود و برای من که گنبد ها و صحن مساجد را کاشی کاری شده ديده بودم چندان جنبه زيبايی نداشت. به هر حال ما را راه هم نمی دادند که .
قيروان آخرين محل توقف ما بود و بعد از اينکه يکی از همراهان از آن مغازه قاليچه کوچکی خريد با اتویوس به شهر سووس باز گشتيم.
بعد از صبحانه به سمت باغی که در آن صيفی و درخت کاری می کردند راه افتاديم. باغ در حومه شهر دوز واقع بود. هر خانواده يک هکتار در دست داشت و آنچه که می خواست می کاشت. بجز درختان خرما البته که در همه جا مشترک بود و منبع در آمد خانواده را تشکيل می داد. فصل رسيدن خرما ها نزديک می شد و خوشه های خرما که از نخل ها آويزان بود منظره زيبايی را به وجود آورده بودند.برای اينکه خرما ها بهتر برسند روي خوشه های خرما پلاستيک کشيده بودند وبرای اين کار بايد هر کس از درختان بلند خرما بالا رود و بعد در آن بالا کيسه هايی را که به دست دارد به روی خوشه ها بکشد و بعد به پايين آيد. خوشه های خرما هر کدام 15ـ 20 کيلو وزن داشتند و هر درختی بين 5 تا 7 خوشه خرما داشت. نگاهی به نخلستاه ها و هزاران هزار نخل به تو می گفت که اين کاری طاقت فرسا و شبانه روزی است. بعد از رسيدن به دوز اتوبوس توقف کرد و ما بقيه راه را با گاری هاي تک اسبه که برای نشستن راحت چهار نفر تهيه شده بودند طی می کرديم . گاری ها به اندازه کافی بودند. در گاری ما سه نفر نشستند و منتظر من شدند که من هم در سر جايم بنشينم و راه بيفتم. به پسر گاریچی گفتم : می توانم به جای آن پشت ، در آن بالا پيش تو بنشينم ؟ گفت اينجا تخته است و چندان راحت نيست. گفتم که عوضش بهتر می بينم. موافقت کرد و من در کنار او در جای گاريچی نشستم. بعد از نزديک به نيم ساعت گاری رانی ، به محل مورد نظر رسيديم . راهنمايی که منتظرمان بود به زبانهای عربی ، فرانسه، انگليسی، آلمانی و اسپانيايی تسلط داشت و کمی هم سوئدی می دانست. مرد مسن و بسيار شوخی بود. با وجود سن زياد و هيکل بزرگش از درختهای نخل به سرعت بالا پايين می رفت و سر به سر همه می گذاشت. راجع به درست کردن عرق خرما حرف زد .و گفت عرقش آنقدر قوی است که با خوردن يک گيلاس از آن به هپروت می روی و ها للويا. کاتارينا که با دوست پسرش در جمع بود بعد از مدتی راه رفتن به او گفت راستی آن عرق هاللويا را کجا می توانی به ما بدهی . مرد راهنما به او گفت امشب پيش من بمان و من کاری می کنم که بدون عرق فرياد بزنی هاللويا. همه خنديديم . استفان ، دوست پسر کاترينا بيشتر از همه می خنديد و به مرد راهنما می گفت تو خيلی بامزه هستی و مرد راهنما با تعجب به او نگاه می کرد. بعد از ديدن باغ کشاورزی به وسيله گاری ها به پيش اتوبوس باز گشتيم. من باز هم اجازه گرفتم که در پيش گاريچی بنشينم.
مقصد بعدی نافتا بود. نافتا درياچه نمکی واقع در قسمت مرکزی تونس است. در اين فصل سال ابدا باورتان نمی شود که در اين جا زمانی درياچه ای بوده است. آب رفته و تنها نمک مانده است. اين درياچه با عرض 20 کيلومتر و طول 24 کيلومتر چيزی بجز صحرايی خشک نيست . در دو طرف جاده بحر های کوچک آب به تو می گويد که در اينجا درياچه ای زندگی می کرد و آبی که در بحر ها جاری است زلال و روان است و نسبت به مواد معدنی آن رنگش متغير است. در طول گذشتن از کنار درياچه رنگهای آبی فيروزه ای، سبز و قرمز را ديدم. برايم باور کردنی نبود که اين بيابان برهوت چيزی بجز بيابان باشد. تنها وقتی پياده می شوی و بر خاک قدم بر می داری می بينی که آنچه تو خاک تصور می کردی در حقيقت چيزی جز نمک متراکم و به هم فشرده نيست. و انگشتی که به آب زدم و به دهان گذاشتم مهره های پشتم را از شدت شوری لرزاند. در دورتر کاميونها مشغول استخراج نمک بودند. اين منطقه يکی از بزرگترين معادن نمک منطقه محسوب می شد و نمک آن به کشورهای اروپايی صادر می شود.
از نفتا به توزور رفتيم. توزور شهری است که با فاصله کوتاهی در قسمت شرق نفتا واقع شده است ، اکثريت ساکنان اين شهر مسلمانان شيعه هستند. همانطور که گفتم آزادی پوشش در تونس وجود دارد و حجاب سنت است و نه اجبار. زنان چادری سفيد به تن می کنند که گرمای خورشيد را به خود جذب نمی کند. اما در شهر توزور چادر ها سياه است. چادر ها دقيقا همانند چادر ايرانی هستند که با نوارهای رنگارنگی تزئين شده است. رنگهای موجود بر چادر ها دو رنگ بيشتر نبودند ، نوار باريکی که قسمت مرکزی چادر را داشت و به هيچ وجه امکان نديدن آن وجود نداشت. اين نوارها دورنگ آبی و سفيد بودند. رنگ آبی مخصوص زنان متاهل و شوهر دار و رنگ سفيد مخصوص زنان مطلقه يا بيوه بود. راستش اين نشان گذاری را باور نمی کردم مگر وقتی به چشم خود ديدم که زنان با چادرهايی با نوارهای آبی يا سفيد در حرکتند.
دختران جوان را اکثرا بی چادر و بی حجاب ديدم که با لباس های معمولی دربازار و مراکز خريد در آمد و شد بودند. اما يک دختر جوان که با چادر بود چادری سياه و بدون نوار داشت. و اين به آن معنا بود که او باکره است و هنوز ازدواج نکرده است. اين نشان گذاری زنان حقيقتا باور نکردنی بود.
بعد از حرکت از توزور به قيروان رفتيم. قيروان چهارمين شهر مذهبی مسلمانان است و آمده است که اگر کسی 7 بار به مسجد بزرگ قيروان برود از رفتن به خانه خدا معاف است و عذر او نزد خدا پذيرفته می شود. ما را به مسجد بزرگ قيروان راه ندادند. ورود به آنجا برای غير مسلمانان ممنوع بود. همراهانم به من گفتند که شايد تو را راه دهند اگر حجاب بر سر کنی و بگويی ايرانی و مسلمان هستی. گفتم ايرانی بودنم را هرگز نفی نکرده ام ولی به خاطر ديدن هيچ مکان مقدسی حاضر نيستم دروغ بگويم که مسلمان هستم. که نيستم. و حاضر نيستم حجاب بر سر گذارم. من هم همراه بقيه از سقف مغازه فرش فروشی که برای تبليغ فرشهايش سقف خود را در اختيار توريست ها می گذاشت نگاهی به درون مسجد انداختم. مسجد بسيار ساده و با معماری بسيار ساده ای بود. گنبد آن آجری بود و برای من که گنبد ها و صحن مساجد را کاشی کاری شده ديده بودم چندان جنبه زيبايی نداشت. به هر حال ما را راه هم نمی دادند که .
قيروان آخرين محل توقف ما بود و بعد از اينکه يکی از همراهان از آن مغازه قاليچه کوچکی خريد با اتویوس به شهر سووس باز گشتيم.
سفر 4
توقف بعدی ما هتل بود. هتلی در نزديکی يک ده کوچک به نام بهشت صحرا ، راهنما در راه از چهار استخر زيبای هتل حرف زد و وقتی به هتل رسيديم از منظره يکی از استخر ها شگفت زده شدم. استخری مارپيچ مانند که سقفی از گلهای سفيد و سرخ آن را احاطه کرده بود. راهنما گفته بود متاسفانه ديروقت می رسيم و صبح زود ساعت 5 بيدارتان می کنم تا برای صبحانه حاضر شويد و ساعت 6 صبح حرکت می کنيم. همراهانم گله مند شدند که ساعت 5 صبح بسيار زود است و بگذار بخوابيم. اما با وجود راهی که در پيش داشتيم و برنامه راه وقت تغيير داده نمی شد.
به اتاق رفتم و دوش گرفتم و در رختخواب فرو رفتم. گرسنه نبودم و شام نمی خواستم. به صحرا انديشيدم و مردان صحرا نشين. من زنی را در جمع نديده بودم. تنها مردان بودند و بس. ومسلما هم چون گذشته گان دور در چادر ها زندگی دائمی ندارند. اما به هر حال زندگی صحرا نشينی زندگی ساده ای است که مرد و زن صحرا نشين آن را انتخاب می کنند.گاه به دليل اينکه آن را دوست دارند و گاه به دليل آنکه حوزه انتخابشان محدود است.
به کلماتی که اينجا و آنجا راجع به عرب ها خوانده ام فکر کردم. اولين بار در نوشته های هدايت به اين عبارت نفرت زا برخوردم. " عرب سوسمار خور". من قفسی ديدم که در آن سوسمار صحرايی نگه داری می شد. نمی دانم چرا خوردن گوسفند و گاو و خوک از خوردن سوسمار زيباتر و متمدنانه تر به حساب می آيد. اما من انسانهايی را ديدم که زيبايی را دوست داشتند و می فهميدند ، از شب صحرا و آسمان پرستاره اش و خوابيدن زير سقف آسمان چنان حرف می زدند که انگار از خوابيدن در آغوش معشوق خود.
وقتی که مرد صحرا نشين مشتی شن صحرا را به دستت می دهد و تو به ريختن آن نگاه می کنی و با سياه ترين چشمان دنيا که در ميان چهره سوخته اش برق می زنند به تو می گويد که آی..اين زندگی توست. تا زمانی که اين مشت شن نريخته است زندگی کن ؛ به خودم می گويم : آخر هدايت جان چرا اين کلام را به دهان مردم ما انداختی ؟ تو در عمرت زيبايی چشمی را که از لای دستار به تو خيره شده است ديده بودی ؟ کدام فلسفه را از فلسفه مرد صحرانشين که در حال و برای امروز زندگی می کند و قوتش را از همان صحرا می گيرد قوی تر دانستی؟ ناسيوناليزم ايرانی و خصومت ضد عرب برايم هرگز معنا نداشت. اما در آن لحظه تنها بی معنایی آن نبود که دلگيرم می کرد. خود برتر بينی و ديگر کوچک بينی های ما، مبارزه بی تلاش ما برای اثبات اينکه از ديگران بهتريم و برای شکاف اندازی ميان انسانها و دشمنی های کور و بی منطق. همه و همه موجب شد که با غمی بزرگ به خواب رفتم.
صبح قرار بود ساعت 5 بيدارمان کنند. من موبايلم را روی 4 صبح کوک کرده بودم و با شنيدن صدای زنگ موبايل برخواستم. هوا همچنان تاريک بود و خنکای مطبوعی داشت. لباس شنايم را که همراه خودم در کوله پشتی ام آورده بودم به تن کردم و حوله هتل را برداشتم و به سمت استخر رفتم. سطح آب از گلهای سفيد و صورتی پوشيده شده بود. هنوز کارگران هتل شروع به کار نکرده بودند و سطح آب را از گلهای ريخته شده پاک نکرده بودند. و آب سرد بود. اما ساعتی ديگر خورشيد بيرون می زد و دوباره می گداخت.و شنا در ميان گلهای سفيد و صورتی در آن ساعت تنها رويای من بود. نيم ساعتی بود که شنا می کردم که مردی نزديک شد و به فرانسه چيزی گفت. گفتم که انگليسی حرف بزند و او گفت که از شنيدن صدای آب متعجب شده . گفتم که ساعت 6 عازم هستيم و ديگر شانس شنا کردن در اين استخر زيبا را نمی داشتم. پرسيد که همسرم کجاست و گفتم که تنها هستم. کمی صحبت کرديم و من که ديدم ساعت نزديک به پنج شده است از آب بيرون آمدم ، ديدم که با شرمی رويش را برگرداند تا مرا در لباس شنای دو تکه ام نبيند. حوله را برداشتم و به دور خود پيچيدم. هوا همچنان تاريک بود و کم کمک داشت سپيده می زد. جلو آمد و از من پرسيد که می تواند دستم را بگيرد و خط دستم را بخواند. گفتم که اعتقادی ندارم ولی به هر حال دستم را به او دادم. به من گفت که زندگی شاد و آرامی دارم. به من گفت که از زندگی ام راضی هستم. به من هر آنچه را گفت که خود می دانستم.
توقف بعدی ما هتل بود. هتلی در نزديکی يک ده کوچک به نام بهشت صحرا ، راهنما در راه از چهار استخر زيبای هتل حرف زد و وقتی به هتل رسيديم از منظره يکی از استخر ها شگفت زده شدم. استخری مارپيچ مانند که سقفی از گلهای سفيد و سرخ آن را احاطه کرده بود. راهنما گفته بود متاسفانه ديروقت می رسيم و صبح زود ساعت 5 بيدارتان می کنم تا برای صبحانه حاضر شويد و ساعت 6 صبح حرکت می کنيم. همراهانم گله مند شدند که ساعت 5 صبح بسيار زود است و بگذار بخوابيم. اما با وجود راهی که در پيش داشتيم و برنامه راه وقت تغيير داده نمی شد.
به اتاق رفتم و دوش گرفتم و در رختخواب فرو رفتم. گرسنه نبودم و شام نمی خواستم. به صحرا انديشيدم و مردان صحرا نشين. من زنی را در جمع نديده بودم. تنها مردان بودند و بس. ومسلما هم چون گذشته گان دور در چادر ها زندگی دائمی ندارند. اما به هر حال زندگی صحرا نشينی زندگی ساده ای است که مرد و زن صحرا نشين آن را انتخاب می کنند.گاه به دليل اينکه آن را دوست دارند و گاه به دليل آنکه حوزه انتخابشان محدود است.
به کلماتی که اينجا و آنجا راجع به عرب ها خوانده ام فکر کردم. اولين بار در نوشته های هدايت به اين عبارت نفرت زا برخوردم. " عرب سوسمار خور". من قفسی ديدم که در آن سوسمار صحرايی نگه داری می شد. نمی دانم چرا خوردن گوسفند و گاو و خوک از خوردن سوسمار زيباتر و متمدنانه تر به حساب می آيد. اما من انسانهايی را ديدم که زيبايی را دوست داشتند و می فهميدند ، از شب صحرا و آسمان پرستاره اش و خوابيدن زير سقف آسمان چنان حرف می زدند که انگار از خوابيدن در آغوش معشوق خود.
وقتی که مرد صحرا نشين مشتی شن صحرا را به دستت می دهد و تو به ريختن آن نگاه می کنی و با سياه ترين چشمان دنيا که در ميان چهره سوخته اش برق می زنند به تو می گويد که آی..اين زندگی توست. تا زمانی که اين مشت شن نريخته است زندگی کن ؛ به خودم می گويم : آخر هدايت جان چرا اين کلام را به دهان مردم ما انداختی ؟ تو در عمرت زيبايی چشمی را که از لای دستار به تو خيره شده است ديده بودی ؟ کدام فلسفه را از فلسفه مرد صحرانشين که در حال و برای امروز زندگی می کند و قوتش را از همان صحرا می گيرد قوی تر دانستی؟ ناسيوناليزم ايرانی و خصومت ضد عرب برايم هرگز معنا نداشت. اما در آن لحظه تنها بی معنایی آن نبود که دلگيرم می کرد. خود برتر بينی و ديگر کوچک بينی های ما، مبارزه بی تلاش ما برای اثبات اينکه از ديگران بهتريم و برای شکاف اندازی ميان انسانها و دشمنی های کور و بی منطق. همه و همه موجب شد که با غمی بزرگ به خواب رفتم.
صبح قرار بود ساعت 5 بيدارمان کنند. من موبايلم را روی 4 صبح کوک کرده بودم و با شنيدن صدای زنگ موبايل برخواستم. هوا همچنان تاريک بود و خنکای مطبوعی داشت. لباس شنايم را که همراه خودم در کوله پشتی ام آورده بودم به تن کردم و حوله هتل را برداشتم و به سمت استخر رفتم. سطح آب از گلهای سفيد و صورتی پوشيده شده بود. هنوز کارگران هتل شروع به کار نکرده بودند و سطح آب را از گلهای ريخته شده پاک نکرده بودند. و آب سرد بود. اما ساعتی ديگر خورشيد بيرون می زد و دوباره می گداخت.و شنا در ميان گلهای سفيد و صورتی در آن ساعت تنها رويای من بود. نيم ساعتی بود که شنا می کردم که مردی نزديک شد و به فرانسه چيزی گفت. گفتم که انگليسی حرف بزند و او گفت که از شنيدن صدای آب متعجب شده . گفتم که ساعت 6 عازم هستيم و ديگر شانس شنا کردن در اين استخر زيبا را نمی داشتم. پرسيد که همسرم کجاست و گفتم که تنها هستم. کمی صحبت کرديم و من که ديدم ساعت نزديک به پنج شده است از آب بيرون آمدم ، ديدم که با شرمی رويش را برگرداند تا مرا در لباس شنای دو تکه ام نبيند. حوله را برداشتم و به دور خود پيچيدم. هوا همچنان تاريک بود و کم کمک داشت سپيده می زد. جلو آمد و از من پرسيد که می تواند دستم را بگيرد و خط دستم را بخواند. گفتم که اعتقادی ندارم ولی به هر حال دستم را به او دادم. به من گفت که زندگی شاد و آرامی دارم. به من گفت که از زندگی ام راضی هستم. به من هر آنچه را گفت که خود می دانستم.
سفر 3
ایستگاه بعدی ما صحرا بود. صحرايی که انگار تمام شدنی نبود. دريايی از شن که تا بی انتها ادامه داشت. از اتوبوس که پياده شديم کاروانی از شتر منتظر ما بود. من در ال جم يک دستار سپيد خريده بودم که به سبک مردان عرب به سر می بستم.( به سبک زنان اگر می بستم فرقی با حجاب نداشت و من به همين دليل با کمک سربند مردانه آن را بستم که مانعی بر آفتاب شديد و سوزان باشد) بعد از اينکه همراهان با کلی آخ و اوخ و واخ و ووخ و پيف پيف بو می ده سوار شتر ها شدند حرکت کرديم و در صحرا پيش رفتيم. شتر من که بزرگترين شتر بود کمی وحشی بود و برای خودش يورتمه می رفت. فرصت کوتاه بود و جايی برای آشنا شدن با همديگر نداشتيم.زبان هم را نمی فهميديم ومن ناشيانه آن زمان که می خواستم تند برود به او ايشی می گفتم و وقتی که می خواستم آهسته برود با نچ نچ کردن سرعتش را دو برابر می کردم. اين داد بقيه را که افسار شترشان به افسار شتر من بسته بود در می آورد چرا که سرعت شتر هاي آنها را هم زياد می کرد و مرد ساربان را به خنده می انداخت و با شترش به تاخت می آمد و با صداهايی که از گلو در می آورد شتر را به آهسته رفتن وامی داشت.
مرد ساربان در کنار من حرکت می کرد و به زبان فرانسوی چيزی پرسيد ، گفتم که انگليسی بلد هستم. و او با انگليسی سليسی سئوالی کرد که تا آن زمان صد ها بار به آن پاسخ داده بودم. از کجا هستم و چرا تنها سفر می کنم. و ...
در صحرا پيش رفتيم ، تا آنجا که از هر طرف نگاه می کردی بجز صحرا نمی ديدی. مرد ساربان کاروان را به ایستادن وادار کرد و با صداهايی که از گلو در می آورد که شبيه خخخخخخ بود شتر ها با به نشستن وادار کرد. پيش از همه به من گفت که دستانت را محکم به جهاز شتر بگير. تکان شتر در موقع نشستن تو را به پايين پرتاب خواهد کرد.
پايين آمدم و پای بر شن صحرا گذاشتم. غروب نزديک می شد.
پرسيد که شوهرم کجاست. خنديدم. پرسيد چرا می خندی . گفتم ، آخر جايی هم برای اين نمی گذاری که شايد اصلا شوهری در کار نباشد ، تو حتی نمی پرسی شوهر داری يا نه ، مستقيم می پرسی شوهرت کجاست. گفت : هی جدی باشيم . زنی مثل تو . گفتم مگر من چه ام است ؟ همچی می گی زنی مثل تو انگار که جزام دارم . دستهايم را گرفت و گفت ببخش. اين زبان لعنتی. کاش می شد با تو به عربی حرف بزنم . آنوقت سوء تفاهمی نبود . ببخش ، قصد توهين نداشتم. قصدم کمپليمانگ بود. مطمئن باش اگر اينجا زندگی می کردی ، نمی گذاشتند مجرد بمانی. مطمئن باش. و خنديد.
چشمانش به سياهی شب بود و صورتش نقشی از آفتاب سوزان صحرا داشت . زيبا بود.
گفتم : شايد به همين دليل است که اينجا زندگی نمی کنم و جايی هستم که بتوانم آن گونه که می توانم زندگی کنم.
گفت : یعنی می خواهی اين گونه زندگی کنی ؟ به تنهايی ؟ مگر ممکن است اين انتخاب کسی باشد؟ اما آخر چرا ؟
ــ : چون اينگونه شاد هستم.
ــ : باور نمی کنم که زنی با تجرد شاد باشد.
ــ : من هستم.
به چشمانم نگاه کرد و گفت. باور می کنم. چشمانت می خندد و آرامش عجيبی در چشمانت هست.
همراهانم مشغول گرفتن عکس با شتر ها و با اسبی که براق زيبايی داشت بودند. سوار اسب می شدند و دستاری را از صاحب اسب قرض می گرفتند و شمشيری دو لب ( که آنها نمی دانستند که شبيه ذوالفقار علی است ) به دست می گرفتند و عکس می گرفتند. بابت اين عکس 10 دينار می دادند.
مرد صحرا نشين به من گفت عکس نمی خواهی بگيری ؟ با آن اسب؟ خنديدم و گفتم مسخره است. دستم را گرفت و گفت بنشين ، بر شنهای صحرا بنشين تا صحرا را بفهمی ؟ بر شنهای صحرا نشستم. مشتی شن صحرا به دستم ريخت و گفت : اين زندگی است، می بينی؟ ببين چگونه از دستت می گريزد؟ تا نرفته زندگی کن. گفتم : اين شن ها را نمی شود نگاه داشت. به هرحال می گريزد ، مهم آن است که چگونه از دستت بريزد. من می خواهم که شرط ريختن اين شن ها را خودم تايين کنم.
گفت: زن سختی هستی.
گفتم : می دانم.
گفت : سوئدی نيستی. از کجا می آيی؟
گفتم از ايران
گفت: آه، پس مسلمانی؟
ــ نه . مسلمان زاده ام. اما مسلمان نيستم. من به دين نياز ندارم.
ــ آه. زن سختی هستی.
از او پرسيدم چند زبان بلد است. بجز عربی و فرانسه که زبان اصلی محصوب می شوند انگليسی را خوب صحبت می کرد و به زبان آلمانی هم آشنا بود.
از او پرسيدم که چرا با وجود معلوماتش کاری بجز صحرا نشينی انتخاب نمی کند ؟ گفت که صحرا را دوست دارد. و پرسيد : فکر می کنی بتوانی در صحرا زندگی کنی ؟ در اينجا ؟
خنديدم و گفتم: من زن شهر نشين هستم. و همانطور که گفتی زن سختی هم هستم.
وقت برگشتن بود . همراهانم عکس هايشان را با شتر و اسب گرفته بودند. من کيسه ای را از شن صحرا پر کردم. نمی دانم چرا ، فقط فکر می کردم برايم کافی نيست که با خاطره صحرا و عکسها به سر برم. می خواستم هر از چند گاهی بتوانم مشتی از زندگی را در دست بگيرم و به ريختن آن از ميان انگشتانم نگاه کنم.
سوار شتر ها شديم و در غروب خورشيد صحرا به سمت محل اتوبوس بازگشتيم. مرد صحرا نشين تا زمان بازگشت ديگر يک کلمه هم با من سخن نگفت.
ایستگاه بعدی ما صحرا بود. صحرايی که انگار تمام شدنی نبود. دريايی از شن که تا بی انتها ادامه داشت. از اتوبوس که پياده شديم کاروانی از شتر منتظر ما بود. من در ال جم يک دستار سپيد خريده بودم که به سبک مردان عرب به سر می بستم.( به سبک زنان اگر می بستم فرقی با حجاب نداشت و من به همين دليل با کمک سربند مردانه آن را بستم که مانعی بر آفتاب شديد و سوزان باشد) بعد از اينکه همراهان با کلی آخ و اوخ و واخ و ووخ و پيف پيف بو می ده سوار شتر ها شدند حرکت کرديم و در صحرا پيش رفتيم. شتر من که بزرگترين شتر بود کمی وحشی بود و برای خودش يورتمه می رفت. فرصت کوتاه بود و جايی برای آشنا شدن با همديگر نداشتيم.زبان هم را نمی فهميديم ومن ناشيانه آن زمان که می خواستم تند برود به او ايشی می گفتم و وقتی که می خواستم آهسته برود با نچ نچ کردن سرعتش را دو برابر می کردم. اين داد بقيه را که افسار شترشان به افسار شتر من بسته بود در می آورد چرا که سرعت شتر هاي آنها را هم زياد می کرد و مرد ساربان را به خنده می انداخت و با شترش به تاخت می آمد و با صداهايی که از گلو در می آورد شتر را به آهسته رفتن وامی داشت.
مرد ساربان در کنار من حرکت می کرد و به زبان فرانسوی چيزی پرسيد ، گفتم که انگليسی بلد هستم. و او با انگليسی سليسی سئوالی کرد که تا آن زمان صد ها بار به آن پاسخ داده بودم. از کجا هستم و چرا تنها سفر می کنم. و ...
در صحرا پيش رفتيم ، تا آنجا که از هر طرف نگاه می کردی بجز صحرا نمی ديدی. مرد ساربان کاروان را به ایستادن وادار کرد و با صداهايی که از گلو در می آورد که شبيه خخخخخخ بود شتر ها با به نشستن وادار کرد. پيش از همه به من گفت که دستانت را محکم به جهاز شتر بگير. تکان شتر در موقع نشستن تو را به پايين پرتاب خواهد کرد.
پايين آمدم و پای بر شن صحرا گذاشتم. غروب نزديک می شد.
پرسيد که شوهرم کجاست. خنديدم. پرسيد چرا می خندی . گفتم ، آخر جايی هم برای اين نمی گذاری که شايد اصلا شوهری در کار نباشد ، تو حتی نمی پرسی شوهر داری يا نه ، مستقيم می پرسی شوهرت کجاست. گفت : هی جدی باشيم . زنی مثل تو . گفتم مگر من چه ام است ؟ همچی می گی زنی مثل تو انگار که جزام دارم . دستهايم را گرفت و گفت ببخش. اين زبان لعنتی. کاش می شد با تو به عربی حرف بزنم . آنوقت سوء تفاهمی نبود . ببخش ، قصد توهين نداشتم. قصدم کمپليمانگ بود. مطمئن باش اگر اينجا زندگی می کردی ، نمی گذاشتند مجرد بمانی. مطمئن باش. و خنديد.
چشمانش به سياهی شب بود و صورتش نقشی از آفتاب سوزان صحرا داشت . زيبا بود.
گفتم : شايد به همين دليل است که اينجا زندگی نمی کنم و جايی هستم که بتوانم آن گونه که می توانم زندگی کنم.
گفت : یعنی می خواهی اين گونه زندگی کنی ؟ به تنهايی ؟ مگر ممکن است اين انتخاب کسی باشد؟ اما آخر چرا ؟
ــ : چون اينگونه شاد هستم.
ــ : باور نمی کنم که زنی با تجرد شاد باشد.
ــ : من هستم.
به چشمانم نگاه کرد و گفت. باور می کنم. چشمانت می خندد و آرامش عجيبی در چشمانت هست.
همراهانم مشغول گرفتن عکس با شتر ها و با اسبی که براق زيبايی داشت بودند. سوار اسب می شدند و دستاری را از صاحب اسب قرض می گرفتند و شمشيری دو لب ( که آنها نمی دانستند که شبيه ذوالفقار علی است ) به دست می گرفتند و عکس می گرفتند. بابت اين عکس 10 دينار می دادند.
مرد صحرا نشين به من گفت عکس نمی خواهی بگيری ؟ با آن اسب؟ خنديدم و گفتم مسخره است. دستم را گرفت و گفت بنشين ، بر شنهای صحرا بنشين تا صحرا را بفهمی ؟ بر شنهای صحرا نشستم. مشتی شن صحرا به دستم ريخت و گفت : اين زندگی است، می بينی؟ ببين چگونه از دستت می گريزد؟ تا نرفته زندگی کن. گفتم : اين شن ها را نمی شود نگاه داشت. به هرحال می گريزد ، مهم آن است که چگونه از دستت بريزد. من می خواهم که شرط ريختن اين شن ها را خودم تايين کنم.
گفت: زن سختی هستی.
گفتم : می دانم.
گفت : سوئدی نيستی. از کجا می آيی؟
گفتم از ايران
گفت: آه، پس مسلمانی؟
ــ نه . مسلمان زاده ام. اما مسلمان نيستم. من به دين نياز ندارم.
ــ آه. زن سختی هستی.
از او پرسيدم چند زبان بلد است. بجز عربی و فرانسه که زبان اصلی محصوب می شوند انگليسی را خوب صحبت می کرد و به زبان آلمانی هم آشنا بود.
از او پرسيدم که چرا با وجود معلوماتش کاری بجز صحرا نشينی انتخاب نمی کند ؟ گفت که صحرا را دوست دارد. و پرسيد : فکر می کنی بتوانی در صحرا زندگی کنی ؟ در اينجا ؟
خنديدم و گفتم: من زن شهر نشين هستم. و همانطور که گفتی زن سختی هم هستم.
وقت برگشتن بود . همراهانم عکس هايشان را با شتر و اسب گرفته بودند. من کيسه ای را از شن صحرا پر کردم. نمی دانم چرا ، فقط فکر می کردم برايم کافی نيست که با خاطره صحرا و عکسها به سر برم. می خواستم هر از چند گاهی بتوانم مشتی از زندگی را در دست بگيرم و به ريختن آن از ميان انگشتانم نگاه کنم.
سوار شتر ها شديم و در غروب خورشيد صحرا به سمت محل اتوبوس بازگشتيم. مرد صحرا نشين تا زمان بازگشت ديگر يک کلمه هم با من سخن نگفت.
سفر 2
يکی از آرزوهای بزرگ من هميشه ديدن صحرا بود. صحرايی که آنگونه که دريا را شناختم مواج است و در دوردست هايش آنچنان آسمان و زمين در هم تنيده باشند که انگار يکی. و وقتی که فرصت سفر به تونس برايم دست داد ، اين فرصت را غنيمت شمردم.
مقصد من شهر ساحلی و توريستی سووس بود. متاسفانه به دليل مشکلاتی که در محل کارم وجود داشت با مرخصی دو هفته ای موافقت نکردند و من تنها توانستم يک هفته مرخصی بگيرم. طبق تجربه قبلی معتقدم که ديدن شهرهای توريستی ديد خوبی از يک کشور به دست نمی دهد پس وقتی ديدم که امکان سفر دو روزه ای به صحرا وجود دارد از فرصت استفاده کردم.
سفر ما از شهر سووس شروع شد و نيمه جنوبی کشور تونس را در بر گرفت. صبح دوشنبه از سووس حرکت کرديم ، مقصد اول ما ال جم ، آمفی تاتر بزرگی است که در زمان رومی ها بنا شده است. اين آمفی تاتر که بسيار خوب حفظ شده است و به گفته ای حتی از آمفی تاتر روم هم بهتر نگاه داری شده است، 45 هزار نفر را در خود جای می داد و محل مبارزه گلادياتور ها با حيوانات وحشی و احيانا با يکديگر بوده است.گلادياتور ها زندگی سخت و طاقت فرسايی داشتند، ريسک شغل بالا بود و اکثر گلادياتور ها در مبارزه با حيوانات وحشی جان خود را از دست می دادند.وقتی شرايط زندگی يک گلادياتور را می بينی ، زندگی برده گونه و حيوانی با تمرينات سخت و در دخمه های کاملا بدون نور و تاريک ، غير ممکن به نظر می رسد که اين انتخاب يک انسان برای ادامه زندگی باشد اما واقعيت اين است که اين شغل انتخابی بود و جايگاه اجتماعی بسيار بالايی هم داشت، چرا که گلادياتور مورد توجه قيصر قرار می گرفت. و اين توجه موقعيت خاصی را برای او به وجود می آورد. وای به حال گلادياتور هايی که مورد خشم قيصر قرار می گرفتند. اين افراد مرگشان در ميدان حتمی بود. چرا که تعداد حيواناتی را که می بايد با آنها مقابله می کردند در هيچ کجا ثبت نشده بود و تنها خواست قيصر بود که قائله را ختم می کرد. گلادياتور ها اگر به سن کهولت و بازنشستگی می رسيدند به افتخار اشرافيت ملقب می شدند و بقيه عمر را بی دغدغه می گذراندند.
همانطور که گفتم گلادياتور بودن مسئله ای انتخابی بود و گلادياتور ها برای نبرد مرگ و زندگی تمرين های مخصوص و پرورش مخصوصی را پشت سر می گذاشتند اما درخواست حضور در ميدان آمفی تاتر تنها خواست گلادياتور ها نبود. بردگان و زندانيان با حکم های طولانی مدت يا ابد هم درخواست شرکت در اين نبرد را داشتند که در صورتی که می توانستند جان بدر برند آزاد می شدند. اتفاقی که بسيار به ندرت می افتاد.
در دنباله سفر به شهر سفاکس ، و قبه رفتيم. اين شهر ها هم در کناره دريا واقع شده اند و رنگ توريستی داشتند.
ماطماطه شهری بعدی بود که در صورت بازديد ها قرار داشت.
تونس به طور کلی کشوری تخت و مسطح است. بجز قسمت ماطماطه که آنرا کوهستانی نام نهاده اند. ارتفاع اين منطقه از سطح دريا حدود 600 متر است. در جنوب قبه واقع شده است و مردمان آن بربرها هستند که زندگی غار نشين دارند.بله درست خوانديد. غار نشين.
در ماطماطه قديم که مردم به شکل غارنشينی به زندگی ادامه می دهند امروز حدود 1000 نفر زندگی می کنند. اين غارها در دل کوه کنده می شود . به اين شکل که ابتدا محوطه ای به عنوان حيات در کوه حفر می شود و بعد در گوشه و کنار اين حيات محل خواب و خوراک و استحمام و نگهداری از حيوانات حفر میشود. در زمان حبيب بورقيه ، او از وضعيت بدوی زندگی بربرها در اين منطقه بسيار دلگير شد و در فاصله يک مايلی از ماطماطه ، ماطماطه جديد را بنا گذاشت. اين طور که شنيدم خانه های ماطماطه جديد به رايگان در اختيار ساکنان ماطماطه قرار می گرفت و بسياری از اهالی به آنجا اسباب کشی کردند و در خانه های جديد زندگی را شروع کردند. اما گروه کمی هم تصميم گرفتند به زندگی سنتی خود ادامه دهند.
ساکنين اين غارها زندگی بسيار ساده ای دارند و از آنچه طبيعت در اختيارشان می گذارد استفاده می کنند . زندگی طولانی دارند و بندرت مريض می شوند. گروه ما از يکی از اين غارها بازديد داشت. ما در آنجا به نان و چای نعنا مهمان شديم. گندم اين نان توسط خود خانواده کشت شده بود و در آسياب سنگی آرد شده بود. دمای درون اتاقک های اين غار در تابستان که دمای بيرون به 55 و 60 درجه هم می رسد ، حدود 25 تا 30 درجه ثابت می ماند و در زمستان که سرمای بيرون به حد يخبندان می رسد هم همين دما را حفظ می کند. دفتر توريستی که سفر ما را محيا کرده بود با اين خانواده برای اين ديدارهای متعدد قراردادی بسته است و اين يکی از مراکز درآمد خانواده محسوب می شود. توريسم به اينجا هم رسيده است و من در رفت و آمد ها يمان به اتاقهای مختلف آنها چهره فرزندان را می ديدم ، به خصوص پسر خانواده که پسری حدود 12/13 ساله بود ، و با کينه ای بی نظير به ما که توريست خوانده می شويم و دوربين هايی که چرق و چرق عکس می گرفت نگاه می کرد. ديدن آب لوله کشی شده از چاهی که در نزديک خانه بود، و الکتريسيته که با کمک موتور مخصوص تامين می شد و وجود مانتين بايک و تلويزيون کوچک در خانه همراهان سوئدی مرا متعجب کرد. انگار که منتظر بودند که فقر و نکبت و بی تمدنی را در اين خانه با هم ببينند تا ارضا شوند. و اين نشانه های تمدن آنها را دلسرد می کرد.
ناهار را در يک رستوران بربر خورديم . ناهار ساده ای بود از کوسکوس و کدوی تنبل و سيب زمينی همراه کمی گوشت.
و به سمت مقصد بعدی به راه افتاديم .
يکی از آرزوهای بزرگ من هميشه ديدن صحرا بود. صحرايی که آنگونه که دريا را شناختم مواج است و در دوردست هايش آنچنان آسمان و زمين در هم تنيده باشند که انگار يکی. و وقتی که فرصت سفر به تونس برايم دست داد ، اين فرصت را غنيمت شمردم.
مقصد من شهر ساحلی و توريستی سووس بود. متاسفانه به دليل مشکلاتی که در محل کارم وجود داشت با مرخصی دو هفته ای موافقت نکردند و من تنها توانستم يک هفته مرخصی بگيرم. طبق تجربه قبلی معتقدم که ديدن شهرهای توريستی ديد خوبی از يک کشور به دست نمی دهد پس وقتی ديدم که امکان سفر دو روزه ای به صحرا وجود دارد از فرصت استفاده کردم.
سفر ما از شهر سووس شروع شد و نيمه جنوبی کشور تونس را در بر گرفت. صبح دوشنبه از سووس حرکت کرديم ، مقصد اول ما ال جم ، آمفی تاتر بزرگی است که در زمان رومی ها بنا شده است. اين آمفی تاتر که بسيار خوب حفظ شده است و به گفته ای حتی از آمفی تاتر روم هم بهتر نگاه داری شده است، 45 هزار نفر را در خود جای می داد و محل مبارزه گلادياتور ها با حيوانات وحشی و احيانا با يکديگر بوده است.گلادياتور ها زندگی سخت و طاقت فرسايی داشتند، ريسک شغل بالا بود و اکثر گلادياتور ها در مبارزه با حيوانات وحشی جان خود را از دست می دادند.وقتی شرايط زندگی يک گلادياتور را می بينی ، زندگی برده گونه و حيوانی با تمرينات سخت و در دخمه های کاملا بدون نور و تاريک ، غير ممکن به نظر می رسد که اين انتخاب يک انسان برای ادامه زندگی باشد اما واقعيت اين است که اين شغل انتخابی بود و جايگاه اجتماعی بسيار بالايی هم داشت، چرا که گلادياتور مورد توجه قيصر قرار می گرفت. و اين توجه موقعيت خاصی را برای او به وجود می آورد. وای به حال گلادياتور هايی که مورد خشم قيصر قرار می گرفتند. اين افراد مرگشان در ميدان حتمی بود. چرا که تعداد حيواناتی را که می بايد با آنها مقابله می کردند در هيچ کجا ثبت نشده بود و تنها خواست قيصر بود که قائله را ختم می کرد. گلادياتور ها اگر به سن کهولت و بازنشستگی می رسيدند به افتخار اشرافيت ملقب می شدند و بقيه عمر را بی دغدغه می گذراندند.
همانطور که گفتم گلادياتور بودن مسئله ای انتخابی بود و گلادياتور ها برای نبرد مرگ و زندگی تمرين های مخصوص و پرورش مخصوصی را پشت سر می گذاشتند اما درخواست حضور در ميدان آمفی تاتر تنها خواست گلادياتور ها نبود. بردگان و زندانيان با حکم های طولانی مدت يا ابد هم درخواست شرکت در اين نبرد را داشتند که در صورتی که می توانستند جان بدر برند آزاد می شدند. اتفاقی که بسيار به ندرت می افتاد.
در دنباله سفر به شهر سفاکس ، و قبه رفتيم. اين شهر ها هم در کناره دريا واقع شده اند و رنگ توريستی داشتند.
ماطماطه شهری بعدی بود که در صورت بازديد ها قرار داشت.
تونس به طور کلی کشوری تخت و مسطح است. بجز قسمت ماطماطه که آنرا کوهستانی نام نهاده اند. ارتفاع اين منطقه از سطح دريا حدود 600 متر است. در جنوب قبه واقع شده است و مردمان آن بربرها هستند که زندگی غار نشين دارند.بله درست خوانديد. غار نشين.
در ماطماطه قديم که مردم به شکل غارنشينی به زندگی ادامه می دهند امروز حدود 1000 نفر زندگی می کنند. اين غارها در دل کوه کنده می شود . به اين شکل که ابتدا محوطه ای به عنوان حيات در کوه حفر می شود و بعد در گوشه و کنار اين حيات محل خواب و خوراک و استحمام و نگهداری از حيوانات حفر میشود. در زمان حبيب بورقيه ، او از وضعيت بدوی زندگی بربرها در اين منطقه بسيار دلگير شد و در فاصله يک مايلی از ماطماطه ، ماطماطه جديد را بنا گذاشت. اين طور که شنيدم خانه های ماطماطه جديد به رايگان در اختيار ساکنان ماطماطه قرار می گرفت و بسياری از اهالی به آنجا اسباب کشی کردند و در خانه های جديد زندگی را شروع کردند. اما گروه کمی هم تصميم گرفتند به زندگی سنتی خود ادامه دهند.
ساکنين اين غارها زندگی بسيار ساده ای دارند و از آنچه طبيعت در اختيارشان می گذارد استفاده می کنند . زندگی طولانی دارند و بندرت مريض می شوند. گروه ما از يکی از اين غارها بازديد داشت. ما در آنجا به نان و چای نعنا مهمان شديم. گندم اين نان توسط خود خانواده کشت شده بود و در آسياب سنگی آرد شده بود. دمای درون اتاقک های اين غار در تابستان که دمای بيرون به 55 و 60 درجه هم می رسد ، حدود 25 تا 30 درجه ثابت می ماند و در زمستان که سرمای بيرون به حد يخبندان می رسد هم همين دما را حفظ می کند. دفتر توريستی که سفر ما را محيا کرده بود با اين خانواده برای اين ديدارهای متعدد قراردادی بسته است و اين يکی از مراکز درآمد خانواده محسوب می شود. توريسم به اينجا هم رسيده است و من در رفت و آمد ها يمان به اتاقهای مختلف آنها چهره فرزندان را می ديدم ، به خصوص پسر خانواده که پسری حدود 12/13 ساله بود ، و با کينه ای بی نظير به ما که توريست خوانده می شويم و دوربين هايی که چرق و چرق عکس می گرفت نگاه می کرد. ديدن آب لوله کشی شده از چاهی که در نزديک خانه بود، و الکتريسيته که با کمک موتور مخصوص تامين می شد و وجود مانتين بايک و تلويزيون کوچک در خانه همراهان سوئدی مرا متعجب کرد. انگار که منتظر بودند که فقر و نکبت و بی تمدنی را در اين خانه با هم ببينند تا ارضا شوند. و اين نشانه های تمدن آنها را دلسرد می کرد.
ناهار را در يک رستوران بربر خورديم . ناهار ساده ای بود از کوسکوس و کدوی تنبل و سيب زمينی همراه کمی گوشت.
و به سمت مقصد بعدی به راه افتاديم .
1سفر
تونس کشوری است با مساحت 164 هزار کيلومتر مربع و جمعيت 9.5 ميليون نفر. بيش از نيمی از جمعيت کشور زير 20 سال هستند و 98 درصد مردم مسلمان و 2 درصد يهودی و مسيحی هستند. زبان
رسمی اين کشور عربی و فرانسوی است ، به شکلی که حتی کودکان که به سطح دبستان نرسيده اند زبان فرانسه را در کنار زبان مادری خود فرامیگيرند.
تونس کشور کوچکی است در شمال افريقا که با ليبی و الجزيره مرز خاکی مشترک دارد. شهرهای بزرگ آن تونس، سفاکس ، سووس و قيروان هستند و واحد پول آن دينار تونسی است. ( هر دينار معادل 7 کرون سوئد )
در هفته ای که گذشت سفری به سووس ، يکی از شهرهاي ساحلی تونس داشتم و برايتان از آنجا می نويسم.
مختصری از تاريخ تونس :
تونس کشوری است که قدمتی 6000 ساله دارد . ساکنان اصلی آن از ابتدا بربرها بودند که مردمی عمدتا غارنشين بودند. تاريخ های مهم :
814 قبل از ميلاد، حمله فنيسی ها به تونس و بنياد گذاشتن شهر قرتاگا
146 قبل ميلاد ، از بين رفتن قرتاگا به دست رومی ها و بنياد امپراتوری آفريقا توسط رومی ها.
بعد از ميلاد:
312 گرويدن قيصر کنستانتين به مسيحيت
439 اشغال قرتاگو توسط واندال ها
533 شکست واندال ها توسط قيصر رومی
670 بزرگترين حمله عرب ؛ شهر قيروان پديد می آيد
690 اعراب تونس را کاملا تسخير می کنند
739 قبيله های بربر در مقابل عرب ها دست به شورش می زنند.
915 به قدرت رسيدن سلسله فاطميه و انتخاب مهديه به عنوان پاينخت
1520 ـ 1580 جنگ ميان بورژواهای هاب و اتومان منجر به قدرت گرفتن ترک ها می شود.
1705 سلسله هوساندی به قدرت می رسد
1881بعد از مغزلات اقتصادی تونس توسط فرانسوی ها اشغال می شود.
1934 حزب استقلال ـ قانون جديد ـتوسط وکيل جوان العزيم الحبيب بورقيبه تشکيل می شود می شود.
1956 استقلال تونس و ترک تونس توسط فرانسوی ها
1957 اعلام جمهوری تونس ، حلع يد از ترک ها، به رياست جمهوری رسيدن حبيب بورقيه ، آغاز اصلاحات.
1987 برکناری اجباری و بازنشستگی اجباری حبيب بورقيه توسط نخست وزيرش زين العابدين بن علی( اين بازنشستگی تحميلی به دليل کهولت سن حبيب بورقيه و ممانعت او از کناره گيری، توسط نخست وزير و با مشورت 7 تن از پزشکان صاحب نام زمان انجام شد) و به دنبال آن بن علی خود رياست جمهوری را به عهده می گيرد.
2000 در آپريل اين سال حبيب بورقيه می ميرد.
من در مدت يک هفته ای که در تونس بودم جدای از اين اطلاعات عمومی چيز بيشتری که بدرد نوشتن در کتابهای اطلاعات عمومی باشد نمی توانم در اختيار تان بگذارم ، اما جدای اين کتابها، و در کنار اين کتابها ، و بر تر از تمام اين کتابها، در اين کشور انسانهايی زندگی می کنند. سنت ها و آدابی دارند ، و راه زنده ماندن و زندگی کردن را آموخته اند. حرف من در باره اين جنبه از کشور است. قضاوت نمی کنم که نه يک هفته وقت کافی برای اين کار است و نه من قاضی خوبی هستم. تنها می خواهم ديده ها و شنيده هايم را با شما در ميان بگذارم. که شايد به دليل بلندی مطلب مجبور شويم چند قستمش کنيم. يا در نوشتن ويا در خواندن.
وقتی که به کتابهای دانش عمومی مراجعه می کنيم تا در مورد تونس اطلاعاتی بگيريم اطلاعات بالا در اختيارمان گذاشته می شود. در صدر همه اينها نوشته می شود جمهوری تونس. نوع حکومت : دموکراسی.
دموکراسی را حکومت مردم بر مردم، يا حکومت مردمسالار معنی کرده اند. در مورد کشور تونس بايد بگويم که همين که از سال 1957 تا امروز که 2003 است تنها دو رئيس جمهور داشته است خود قسمتی از اين دمکراسی به نمايش گذاشته می شود. وقتی که از راهنما خواستم که در مورد وضعيت سياسی تونس توضيحی بدهد ، گفت که من حق ندارم در اين مورد صحبتی بکنم و اگر غير از اين عمل کنم و به گوش مقامات برسد اجازه کار دفتر توريستی ما لغو می شود.
در تونس 7 حزب در پارلمان شرکت دارند ولی اين هفت حزب ، احزاب تاييد شده هستند و هيچ حزبی با تفکری ديگر گونه حق ابراز وجود ندارد. آزادی بيان و قلم در تونس وجود ندارد. حبيب بورقيه که در سال 57 به قدرت رسيد اصلاحات بينظيری را در تونس صورت داد که واقعا در حد خود بی نظير بود. او که در فرانسه تحصيل کرده و تحت تاثير دولتهای رفاه جوامع اروپايی قرار گرفته بود سعی کرد که اين امکانات را برای مردم تونس هم به وجود بياورد. او زنان را تشويق به کنار گذاشتن حجاب نمود و چند همسری را ملغی کرد. کمک هزينه کودک تا فرزند چهارم را مقرر کرد و تحصيلات ابتدايی و متوسطه را برای همه گان اجباری اعلام کرد. بعد از روی کار آمدن بن علی مردم در حراس بودند که او رفرم های داده شده را پس بگيرد. اما تغييراتی که بن علی داد تنها در مورد حذف کمک هزينه بچه برای بچه چهارم ، و پخش اذان از راديو و تلويزيون بود.
وضعيت کنونی تونس از نظر اقتصادی بسيار نا مطمئن است . اولين مسئله ای که با آن برخوردم اين بود که در سوئد نتوانستم پول تعويض و پول تونس را خريداری کنم. گفتند که خروج پول تونس ممنوع است. با تحقيق بيشتر متوجه شدم که دولت تصميم گرفته است به دليل وضعيت نا بسامان اقتصادی و برای اينکه بداند چه مقدار پول در حرکت است ، پول را قفل کند. يعنی خروج پول از کشور ممنوع است و تمام پول در درون کشور موجود است. تعويض پول تنها با نظارت تمام و کمال دولت صورت می گيرد و بر خلاف آنچه فکر می کردم بازار سياه ارز به وجود نيامده است. توريست ها چه در بانک و چه در هتل خود پول را به يک قيمت تعويض می کنند و در ازای آن رسيد دريافت می کنند. برای باز گرداندن باقيمانده دينار ها به پول خود به ارائه اين سند احتياج دارند وگرنه مجبورند از 70 درصد ارزش پول خود صرف نظر کنند. يعنی پول را به نرخ 30 درصد بازتعويض کنند.
من در تونس به هيچ وجه بازار سياه چيزی نديدم. و اين در حالی است که اگر وجود داشت کاملا مشهود می بود. همانگونه که در سفری که چند سال پيش به بلغارستان داشتم ، وجود بازار سياه همه چيز مشهود بود. مشروب های خارجی در تونس گرانتر از داخلی هستند و کلا کالاهای خارجی را برای تقويت اجناس داخلی کمی گرانتر نرخ گذاشته اند. و با وجود تمام اين اقدامات که در جهت قوی کردن اقتصاد کشور می شود استاندارد زندگی در تونس پايين است. سطح حقوق ها پايين است و مخارج زندگی بالا. بهداشت و درمان عمومی و رايگان نيست و سيستم بازنشستگی وجود ندارد و از سالخوردگان از اندوخته يا از فرزندان خود برای دوران بازنشستگی استفاده می کنند.
در مورد وضعيت اجتماعی : خانواده مرکز جامعه است و از شغل و پيشرفت شغلی مهمتر محسوب می شود . و به طور کلی خانواده با سيستم پدر سالاری اداره می شود. هر چند که مدرنيسم نقش خود را ايفا کرده است و قدرت پدر تقليل پيدا کرده است اما کماکان اوست که حرف آخر را می زند. به اطلاعاتی جهت سطح اشتغال زنان دست پيدا نکردم اما از پرس و جوهايی که کردم به اين نتيجه رسيدم که به دليل نبودن امکانات دولتی ـ عمومی نگاه داری از کودک ، تعداد زنان خانه دار بسيار زياد است. خانه داری به عنوان شغلی پسنديده برای زن به حساب می آيد و زنانی که تحصيلات بالا ندارند از روی ناچاری بسيار زياد و به دليل فشارهای اقتصادی يا به دليل نداشتن سرپرست به کار در بيرون از خانه رو می آورند و اين مشاغل در حد نظافت چی ، يا پيشخدمت يا کار در آشپزخانه های رستوران ها و امکان غذاخوری است. اکثر فروشندگان مرد هستند و اين امر هم شغلی مردانه محسوب می شود که وجود تک و توک زنان در آن جنسيت شغلی را دگرگون نکرده است. ازدواج در سنين پايين بسيار شايع است و اين امر شانس تحصيل دختران را بسيار کم می کند. شهری که بيشترین مدت اقامت مرا در بر می گرفت ، شهر سووس ، يکی از چهار شهر بزرگ تونس است و نيز شهری است توريستی که معمولا کمی متفاوت تر از شهرهاي ديگر می شود. با وجود اين در اين شهر هم وجود زنان و دختران محسوس نبود. در طول روز زنان و دختران در مراکز خريد و... ديده می شدند. در حال انجام کاری يا خريد روزانه. در حالی که مردان در همه جای شهر و بخصوص کنار دريا ديده می شدند. اما شب ها تنها مردان مشهود بودند. زنانی اگر در بلوار ها و يا کافه ها ديده می شدند بدون استثنا با همراهی مردان بود. من در بلوار بزرگ چند بار چند گروه کوچک زنان را برای مدت کوتاهی در حال قدم زدن ديدم . اين گروه کوچک معمولا از چندين نسل تشکيل می شد. ديدن دختران جوان به تنهايی بسيار غير معمول بود. در تونس آزادی پوشش وجود دارد و زنان بنا به سنت ها و عادت ها پوشش اسلامی يا لباس معمولی را انتخاب می کنند. تعداد دختران محجب کمتر از زنان بود و استفاده از چادر در ميان زنان هم مرا به ياد چادر مادربزرگ در دوران قبل از ج.ا. می انداخت که معمولا از سرش می افتاد و حواسش پی خريدش بود و به آن بی توجه بود. ديسکوتک ها، کاباره ها، دانسينگ ها و بارها تا ديروقت باز بود اما مشتريان اصلی آن توريست ها و يا مردان تونسی بودند. من تونس را کشوری بسيارمردانه يافتم.
تونس کشوری است با مساحت 164 هزار کيلومتر مربع و جمعيت 9.5 ميليون نفر. بيش از نيمی از جمعيت کشور زير 20 سال هستند و 98 درصد مردم مسلمان و 2 درصد يهودی و مسيحی هستند. زبان
رسمی اين کشور عربی و فرانسوی است ، به شکلی که حتی کودکان که به سطح دبستان نرسيده اند زبان فرانسه را در کنار زبان مادری خود فرامیگيرند.
تونس کشور کوچکی است در شمال افريقا که با ليبی و الجزيره مرز خاکی مشترک دارد. شهرهای بزرگ آن تونس، سفاکس ، سووس و قيروان هستند و واحد پول آن دينار تونسی است. ( هر دينار معادل 7 کرون سوئد )
در هفته ای که گذشت سفری به سووس ، يکی از شهرهاي ساحلی تونس داشتم و برايتان از آنجا می نويسم.
مختصری از تاريخ تونس :
تونس کشوری است که قدمتی 6000 ساله دارد . ساکنان اصلی آن از ابتدا بربرها بودند که مردمی عمدتا غارنشين بودند. تاريخ های مهم :
814 قبل از ميلاد، حمله فنيسی ها به تونس و بنياد گذاشتن شهر قرتاگا
146 قبل ميلاد ، از بين رفتن قرتاگا به دست رومی ها و بنياد امپراتوری آفريقا توسط رومی ها.
بعد از ميلاد:
312 گرويدن قيصر کنستانتين به مسيحيت
439 اشغال قرتاگو توسط واندال ها
533 شکست واندال ها توسط قيصر رومی
670 بزرگترين حمله عرب ؛ شهر قيروان پديد می آيد
690 اعراب تونس را کاملا تسخير می کنند
739 قبيله های بربر در مقابل عرب ها دست به شورش می زنند.
915 به قدرت رسيدن سلسله فاطميه و انتخاب مهديه به عنوان پاينخت
1520 ـ 1580 جنگ ميان بورژواهای هاب و اتومان منجر به قدرت گرفتن ترک ها می شود.
1705 سلسله هوساندی به قدرت می رسد
1881بعد از مغزلات اقتصادی تونس توسط فرانسوی ها اشغال می شود.
1934 حزب استقلال ـ قانون جديد ـتوسط وکيل جوان العزيم الحبيب بورقيبه تشکيل می شود می شود.
1956 استقلال تونس و ترک تونس توسط فرانسوی ها
1957 اعلام جمهوری تونس ، حلع يد از ترک ها، به رياست جمهوری رسيدن حبيب بورقيه ، آغاز اصلاحات.
1987 برکناری اجباری و بازنشستگی اجباری حبيب بورقيه توسط نخست وزيرش زين العابدين بن علی( اين بازنشستگی تحميلی به دليل کهولت سن حبيب بورقيه و ممانعت او از کناره گيری، توسط نخست وزير و با مشورت 7 تن از پزشکان صاحب نام زمان انجام شد) و به دنبال آن بن علی خود رياست جمهوری را به عهده می گيرد.
2000 در آپريل اين سال حبيب بورقيه می ميرد.
من در مدت يک هفته ای که در تونس بودم جدای از اين اطلاعات عمومی چيز بيشتری که بدرد نوشتن در کتابهای اطلاعات عمومی باشد نمی توانم در اختيار تان بگذارم ، اما جدای اين کتابها، و در کنار اين کتابها ، و بر تر از تمام اين کتابها، در اين کشور انسانهايی زندگی می کنند. سنت ها و آدابی دارند ، و راه زنده ماندن و زندگی کردن را آموخته اند. حرف من در باره اين جنبه از کشور است. قضاوت نمی کنم که نه يک هفته وقت کافی برای اين کار است و نه من قاضی خوبی هستم. تنها می خواهم ديده ها و شنيده هايم را با شما در ميان بگذارم. که شايد به دليل بلندی مطلب مجبور شويم چند قستمش کنيم. يا در نوشتن ويا در خواندن.
وقتی که به کتابهای دانش عمومی مراجعه می کنيم تا در مورد تونس اطلاعاتی بگيريم اطلاعات بالا در اختيارمان گذاشته می شود. در صدر همه اينها نوشته می شود جمهوری تونس. نوع حکومت : دموکراسی.
دموکراسی را حکومت مردم بر مردم، يا حکومت مردمسالار معنی کرده اند. در مورد کشور تونس بايد بگويم که همين که از سال 1957 تا امروز که 2003 است تنها دو رئيس جمهور داشته است خود قسمتی از اين دمکراسی به نمايش گذاشته می شود. وقتی که از راهنما خواستم که در مورد وضعيت سياسی تونس توضيحی بدهد ، گفت که من حق ندارم در اين مورد صحبتی بکنم و اگر غير از اين عمل کنم و به گوش مقامات برسد اجازه کار دفتر توريستی ما لغو می شود.
در تونس 7 حزب در پارلمان شرکت دارند ولی اين هفت حزب ، احزاب تاييد شده هستند و هيچ حزبی با تفکری ديگر گونه حق ابراز وجود ندارد. آزادی بيان و قلم در تونس وجود ندارد. حبيب بورقيه که در سال 57 به قدرت رسيد اصلاحات بينظيری را در تونس صورت داد که واقعا در حد خود بی نظير بود. او که در فرانسه تحصيل کرده و تحت تاثير دولتهای رفاه جوامع اروپايی قرار گرفته بود سعی کرد که اين امکانات را برای مردم تونس هم به وجود بياورد. او زنان را تشويق به کنار گذاشتن حجاب نمود و چند همسری را ملغی کرد. کمک هزينه کودک تا فرزند چهارم را مقرر کرد و تحصيلات ابتدايی و متوسطه را برای همه گان اجباری اعلام کرد. بعد از روی کار آمدن بن علی مردم در حراس بودند که او رفرم های داده شده را پس بگيرد. اما تغييراتی که بن علی داد تنها در مورد حذف کمک هزينه بچه برای بچه چهارم ، و پخش اذان از راديو و تلويزيون بود.
وضعيت کنونی تونس از نظر اقتصادی بسيار نا مطمئن است . اولين مسئله ای که با آن برخوردم اين بود که در سوئد نتوانستم پول تعويض و پول تونس را خريداری کنم. گفتند که خروج پول تونس ممنوع است. با تحقيق بيشتر متوجه شدم که دولت تصميم گرفته است به دليل وضعيت نا بسامان اقتصادی و برای اينکه بداند چه مقدار پول در حرکت است ، پول را قفل کند. يعنی خروج پول از کشور ممنوع است و تمام پول در درون کشور موجود است. تعويض پول تنها با نظارت تمام و کمال دولت صورت می گيرد و بر خلاف آنچه فکر می کردم بازار سياه ارز به وجود نيامده است. توريست ها چه در بانک و چه در هتل خود پول را به يک قيمت تعويض می کنند و در ازای آن رسيد دريافت می کنند. برای باز گرداندن باقيمانده دينار ها به پول خود به ارائه اين سند احتياج دارند وگرنه مجبورند از 70 درصد ارزش پول خود صرف نظر کنند. يعنی پول را به نرخ 30 درصد بازتعويض کنند.
من در تونس به هيچ وجه بازار سياه چيزی نديدم. و اين در حالی است که اگر وجود داشت کاملا مشهود می بود. همانگونه که در سفری که چند سال پيش به بلغارستان داشتم ، وجود بازار سياه همه چيز مشهود بود. مشروب های خارجی در تونس گرانتر از داخلی هستند و کلا کالاهای خارجی را برای تقويت اجناس داخلی کمی گرانتر نرخ گذاشته اند. و با وجود تمام اين اقدامات که در جهت قوی کردن اقتصاد کشور می شود استاندارد زندگی در تونس پايين است. سطح حقوق ها پايين است و مخارج زندگی بالا. بهداشت و درمان عمومی و رايگان نيست و سيستم بازنشستگی وجود ندارد و از سالخوردگان از اندوخته يا از فرزندان خود برای دوران بازنشستگی استفاده می کنند.
در مورد وضعيت اجتماعی : خانواده مرکز جامعه است و از شغل و پيشرفت شغلی مهمتر محسوب می شود . و به طور کلی خانواده با سيستم پدر سالاری اداره می شود. هر چند که مدرنيسم نقش خود را ايفا کرده است و قدرت پدر تقليل پيدا کرده است اما کماکان اوست که حرف آخر را می زند. به اطلاعاتی جهت سطح اشتغال زنان دست پيدا نکردم اما از پرس و جوهايی که کردم به اين نتيجه رسيدم که به دليل نبودن امکانات دولتی ـ عمومی نگاه داری از کودک ، تعداد زنان خانه دار بسيار زياد است. خانه داری به عنوان شغلی پسنديده برای زن به حساب می آيد و زنانی که تحصيلات بالا ندارند از روی ناچاری بسيار زياد و به دليل فشارهای اقتصادی يا به دليل نداشتن سرپرست به کار در بيرون از خانه رو می آورند و اين مشاغل در حد نظافت چی ، يا پيشخدمت يا کار در آشپزخانه های رستوران ها و امکان غذاخوری است. اکثر فروشندگان مرد هستند و اين امر هم شغلی مردانه محسوب می شود که وجود تک و توک زنان در آن جنسيت شغلی را دگرگون نکرده است. ازدواج در سنين پايين بسيار شايع است و اين امر شانس تحصيل دختران را بسيار کم می کند. شهری که بيشترین مدت اقامت مرا در بر می گرفت ، شهر سووس ، يکی از چهار شهر بزرگ تونس است و نيز شهری است توريستی که معمولا کمی متفاوت تر از شهرهاي ديگر می شود. با وجود اين در اين شهر هم وجود زنان و دختران محسوس نبود. در طول روز زنان و دختران در مراکز خريد و... ديده می شدند. در حال انجام کاری يا خريد روزانه. در حالی که مردان در همه جای شهر و بخصوص کنار دريا ديده می شدند. اما شب ها تنها مردان مشهود بودند. زنانی اگر در بلوار ها و يا کافه ها ديده می شدند بدون استثنا با همراهی مردان بود. من در بلوار بزرگ چند بار چند گروه کوچک زنان را برای مدت کوتاهی در حال قدم زدن ديدم . اين گروه کوچک معمولا از چندين نسل تشکيل می شد. ديدن دختران جوان به تنهايی بسيار غير معمول بود. در تونس آزادی پوشش وجود دارد و زنان بنا به سنت ها و عادت ها پوشش اسلامی يا لباس معمولی را انتخاب می کنند. تعداد دختران محجب کمتر از زنان بود و استفاده از چادر در ميان زنان هم مرا به ياد چادر مادربزرگ در دوران قبل از ج.ا. می انداخت که معمولا از سرش می افتاد و حواسش پی خريدش بود و به آن بی توجه بود. ديسکوتک ها، کاباره ها، دانسينگ ها و بارها تا ديروقت باز بود اما مشتريان اصلی آن توريست ها و يا مردان تونسی بودند. من تونس را کشوری بسيارمردانه يافتم.
9/05/2003
"مردمان را دیدم
شهر ها را دیدم
دشت ها را، کوه ها را دیدم
آب را دیدم، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم
و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت ديدم
جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم.
و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت ديدم."
آمدم.تن از شن های صحرا نشسته ام هنوز، و اولين کارم سر زدن به خانه ام بود و خواندن نوشته های شما. باز کردن ميل ها که در آنجا باز نمی شد و سر زدن به خانه های دوستان.
برايتان می نويسم.
هر کجا هستم باشم."
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا، عشق ، زمين مال من است
چه اهميت دارد
گاه اگر می رويد
قارچهای غربت؟"
شعرها از سهراب
از همه عزيزانی که کامنت گذاشتند و ميل فرستادند خیلی ممنونم. در تونس که بودم يک مرکز اينترنت پيدا کردم وبرای خبر گيری از روزگار و دنيا کمی وبگردی کردم. و به وبلاگ سر زدم. راستش بعضی از کامنت ها آنقدر دلنشين و زيبا که اشک در چشمم جمع شد. آنجا زبان اينترنت فرانسوی بود و حتی امکان نوشتن عربی هم نبود. هات ميل هم به هيچ عنوان باز نمی شد و امکان چک کردن ميل نبود .ممنون از اين همه دوستی، از اين همه زيبايی.
شهر ها را دیدم
دشت ها را، کوه ها را دیدم
آب را دیدم، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم
و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت ديدم
جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم.
و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت ديدم."
آمدم.تن از شن های صحرا نشسته ام هنوز، و اولين کارم سر زدن به خانه ام بود و خواندن نوشته های شما. باز کردن ميل ها که در آنجا باز نمی شد و سر زدن به خانه های دوستان.
برايتان می نويسم.
هر کجا هستم باشم."
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا، عشق ، زمين مال من است
چه اهميت دارد
گاه اگر می رويد
قارچهای غربت؟"
شعرها از سهراب
از همه عزيزانی که کامنت گذاشتند و ميل فرستادند خیلی ممنونم. در تونس که بودم يک مرکز اينترنت پيدا کردم وبرای خبر گيری از روزگار و دنيا کمی وبگردی کردم. و به وبلاگ سر زدم. راستش بعضی از کامنت ها آنقدر دلنشين و زيبا که اشک در چشمم جمع شد. آنجا زبان اينترنت فرانسوی بود و حتی امکان نوشتن عربی هم نبود. هات ميل هم به هيچ عنوان باز نمی شد و امکان چک کردن ميل نبود .ممنون از اين همه دوستی، از اين همه زيبايی.

